سلامی به گرمی بخار سماور
در میان مطایبه گویان و طنز پردازان این سرزمین گل آقا جایگاه ویژه ای دارد. در آبدار خانه گل آقایی شاغلام وقتی دیشلمه را بار می گذاشت تا سبیل یکی را دود نمی داد محال ممکن بود که دیشلمه بریزد. گویا عادت شده بود برای این آبدارچی آبدار خانه گل آقایی . ولی وقتی صدای آرام گل آقا می آمد سبیلش آویزان می شد و سریع می رفت دیشلمه بیاورد .که می دانست اگه گل آقا دیشلمه اش دیر می شد سبیل خودش چنان دود زده میشد که از دو فرسخی نمایان بود.
گل آقا روزی بر آبدار خانه وارد شد که شاغلام بی سواد ندانسته با گستاخی در حال دود دادن سبیل مراد خان مفلوک بود و نعره بر آسمان کشیدنش همه را منکوب کرده بود و از گذشت احوال اطرافش بی خبر بود. ناگهان چنان خشکش زد که همچنان بماند و نفس از حلقومش با صدای خرخر بیرون می آمد. لازم الاطبا آمد و او را روی یک تخت خوابانید و روزها از پی هم می گذشت و کسی نبود تا دیک دیشلمه را روی اجاق کنار سماور بار بگذارد. چون گل آقا از لازم الاطبا پرسید : چون شد . گفت قربان آن هیبت حیدریت بروم این چه سر زده حضور در آبدار خانه بود . اهنی می کنند یا سرفه ای مصلحتی . این شاغلام مادر مرده نزدیک بود سکته ناقص را با دائم با هم بزند. خوب است که کمی هم هوای این آبدارچی را داشته باشی. نمی دانم درون شما چه دیده که با همه سبیل کلفتی که دارد که همه دستش دست به دامن اند روی شما را که می بیند رنگ از جبینش میرود.
حالا حکما شما برای راحتی خیال اصحاب و مراجعان مکرر آبدارخانه لطف کنید یک پرتره تمام قدتان را گوشه دنج به زیور نصب بیارایید تا شاغلام مادر مرده از دیدن مکرر شما بدون حضورتان اینقده حول و ولا نداشته باشد.
میرزا چکنم این سطور هم. وقتی متون گل آقایی می خواند رنگ به چهره نداشت. چون می دید جگونه این صاحب قلم گل آقایی در جهت رتق و فتق امور آبدار خانه و اصحاب پته ها را چنان بر آب می ریخت و چپ و راست آبدارخانه را ملاحظه نمی کرد که همه یک جورایی زهره ترک می شدند. خدا بیامرزد این گل آقا را که کن با متون آن بزرگوار و به یاد آن سبیل دود دادنهایش همیشه سر زنده و دعا گویش هستم. گرچه هرگز موفق به دیدار رویش نشدم ولی آن تمثال را بر مجله گل آقایی دیدم و هیبتش مرا همچنان گرفته است.
امروز در میانه آبدارخانه به رسم گل آقایی اصحاب را نصیحت ها می کردیم که یادتان باشد آن هیبت از عکس به من میرزا چه کنم رسیده است و اگر روزی سبیلی را دود دادم چنان روزگارش خواهد رفت که بر شاغلام مادر مرده رفت.
به اصحاب دست راست تذکر دادم که اکنون چو بر خر مراد بیچاره سواری سیخونک زدن و علوفه به قدر لازم ندادن و فقط محصول به انبار خود بردن عاقبت ندارد. یک روزی می بینید که این اصحاب چپ با میانه در اعتلاف رفته و دمار از روزگارتان در می آورند . شاید هم زیر سبیلی از ما اچازه صادر شد تا دود سبیل دهند. البته صدای اهل فن برخواست که میرزا چه کنم. و ما با لبخند عرضه داشتیم که تا آخر عمر به ناچار باید راهنمای اصحاب باشیم.
تا درودی دیگر بدرود و دو صد درود